خرید بک لینک

بچگی ها که بر لب جوی میایستادم

شوق پرش به آنسو

تنم را پر میکرد...

از پا هایم شروع میشد...

بالا میآمد...

و بالاتر...

تا میرسید به سینه ام

(شوقی درونی میشد...)

آنگاه فتح صدر میکرد

و گلویم را

(دیگر مشورت بیفایده مینمود...)

و سپس بینیام را

(عطر سبزستان های آنسوی جوی...)

و سپس گوش هایم را...

(بستن حرف دیگران...)

اما!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سام شریعتی تاريخ: يکشنبه 1 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:32

صفحه بندی